خدا به زودی پس از دشواری آسانی فراهم می‌کند


مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند ،آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، نزد قاضی برود و شکایت کند .
اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می کند .
 "پائولو کوئیلو"
نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط شبنم یادگاری () |

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفتمادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می بردمادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کندمادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زدپسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بودتمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشدمادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفتتمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کندکشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشتپسر را سریع به بیمارستان رساندنددو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابدپاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بودخبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از و خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهدپسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان دادسپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفتاین زخم ها را دوست دارم، این ها خراش های عشق مادرم هستند.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط شبنم یادگاری () |

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری ..پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. 
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی. 
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. 
ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند
"عرفان نظرآهاری"
نوشته شده در یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط شبنم یادگاری () |

هیچ کس وسوسه اش نکرد
هیچ کس فریبش نداد
او خودش سیب را از شاخه چید و گاز زد و نیم خورده دور انداخت.او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه بهشت رسید ،ایستاد انگار می خواست چیزی بگوید ،چیزی اما نگفتخدا دستش راگرفت و مشتی اختیار به او داد و گفت :برو زیرا که اشتباه کردیاما اینجا خانه توست هر وقت که برگردی و فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی هستاو رفت وشیطان مبهوت نگاهش کرد شیطان کوچکتر ازآن بود که او را به کاری وادارکند شیطان موجود بیچاره ای بود که درکیسه اش  جز مشتی گناه چیزی نداشت او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند.او رفت تا کودکانه اشتباه کند
او به زمین آمد و اشتباه کرد بارها وبارها.اشتباه کرد.مثل فرشته بازیگوشی که گاهی دری را بی اجازه باز می کند ،یا دستش به چیزی می خورد و آن را می اندازد
فرشته ای سر به هوا که گاهی سر می خورد،می افتد و دست و بالش می شکند
اشتباه های کوچک او مثل لباس نا مناسبی بود که گاهی کسی به تن می کند
اما ما همیشه لباسش را دیدیم و قلبش را ندیدیم که زیر لباسش پنهان بود ما از اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم سنگ های ما روحش راخط خطی کرد ومانفهمیدیم.اما یک روز او بی آنکه چیزی بگوید لباسهای نامناسبش را درآورد  و اشتباه های کوچکش را دور انداخت وما دیدیم که او دوبال کوچک نارنجی دارد.دو بال کوچک که سالها از ما پنهان کرده بود و پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش بر می گردد او به بهشت برگشت وحالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند صدایش را می شنویم
زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشتان خدا آواز می خواند
"عرفان نظرآهاری"
نوشته شده در شنبه ٧ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط شبنم یادگاری () |

نفس که می کشم ، با من نفس می کشد .قدم که برمی دارم، قدم برمی دارد.اما وقتی که می خوابم ، بیدار می ماند تا خوابهایم را تماشا کند....

او مسئول آن است که خوابهایم را تعبیر کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هایم را قطره قطره می نویسد.دعاهایم را یادداشت می کند. آرزوهایم را اندازه می گیرد و هر شب مساحت قلبم را حساب می کند و وقتی که می بیند دلتنگم ، پا در میانی می کند و کمی نور از خدا می گیرد و در دلم می ریزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام میگویم:از اینجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رویلهایم میرسم؟میگویم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدیر میترسم.از سرنوشتی که خدا برایم نوشته است.من فصل آینده را بلد نیستم.از صفحه های فردا بی‌خبرم.میگویم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مینوشتم.....
فرشته ام به قلم سوگند می خورد و آن را به من می دهد و می گوید:بنویس.هر چه را که می خواهی... بنویس که دعاهایت همان سرنوشت توست.تقدیر همان است که خودت پیشتر نوشته ای...
شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پایین آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و می نویسم.می دانم که تا پیش از طلوع آفتاب تقدیرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.

"عرفان نظرآهاری"

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!

بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی

بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی

بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی

فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟

جوجه ها را بعدا با هم میشماریم . .

باز هم یک یلدای دیگر و وبلاگی که در این روز متولد شد

نوشته شده در شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط شبنم یادگاری () |

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت .

وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست .

روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد…

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیلهای رسیدکه مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،

  زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست !!!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند،

  اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید : چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !!!

  به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد .

  پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه  بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!

  وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمیافتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند،

  بنابراین می‌بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود !!!

ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است

تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط شبنم یادگاری () |

روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ . ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ . ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ 10 ﺩ...ﻻﺭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ( ﺗﺎﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ). ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭﻭ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮﺟﯿﺒﺶ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ . ﺑﺎﺭﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ، ﭘﻮﻟﻮ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ . ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ (ﮐﻮﭼﮑﯽ) ﺭﻭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺮﮐﺎﺭﮔﺮ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺎﺭﺷﻮ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﺷﻮ ﺑﺎﻫﺎﺵﻣﯿﺰﻧﻪ . ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺬﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ . ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻣﯿﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺪ،ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯾﻢ . ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮﺍﺳﺖ؛ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ،ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺬﺍﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ
نوشته شده در جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط شبنم یادگاری () |

ماری کوچولو دختری 5 ساله، زیبا و با چشمانی درخشان بود. یک روز که با مادرش برای خرید به بازار رفته بودند، چشمش به یک گردنبند مروارید پلاستیکی افتاد. از مادرش خواست تا گردنبند را برایش بخرد. مادر گفت که اگر دختر خوبی باشد و قول بدهد که اتاقش را هر روز مرتب کند، آن را برایش می‏خرد. ماری قول داد و مادر گردنبند را برایش خرید. ماری به قولش وفا کرد؛ او هر روز اتاقش را مرتب می‏کرد و به مادر کمک می‏کرد. او گردنبند را خیلی دوست داشت و هر جا می‏رفت، آن را با خودش می‏برد. ماری پدر دوست داشتنی داشت که هر شب برایش قصه می‏گفت تا او بخوابد. شبی بعد از اینکه داستان به پایان رسید، بابا از او پرسید: ماری، آیا بابا را دوست داری؟ ماری گفت: معلومه که دوست دارم. بابا گفت پس گردنبند مرواریدت را به من بده! ماری با دلخوری گفت: ‏نه! من آن را خیلی دوست دارم، بیایید این عروسک قشنگ را به شما می‏دهم، باشد؟ بابا لبخندی زد و گفت: آه، نه عزیزم! بعد بابا گونه‏اش را بوسید و شب بخیر گفت. چند شب بعد، باز بابا از ماری مرواریدهایش را خواست ولی او بهانه‏ای آورد و دوست نداشت آنها را از دست بدهد. عاقبت یک شب دخترک گردنبندش را باز کرد و به بابایش هدیه کرد. بابا در حالی که با یک دستش مرواریدها را گرفته بود، با دست دیگر از جیبش یک جعبه قشنگ بیرون آورد و به ماری کوچولو داد. وقتی ماری در جعبه را باز کرد، چشمانش از شادی برق زد: خدای من، چه مرواریدهای اصل قشنگی! بابا این گردنبند زیبای مروارید را چند روز قبل خریده بود و منتظر بود تا گردنبند ارزان را از او بگیرد و یک گردنبند پرارزش را به او هدیه بدهد.

 

"پائولو کوئیلو"

نوشته شده در چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط شبنم یادگاری () |

بوی فردای خوب می‌دهد پاییز. بوی روز خوبی که همیشه انتظارش را می‌کشیم. همان روز خوبی که قرار است فردا از راه برسد و معجزه‌ای هرچند کوچک، اما تازه را به دل‌هایمان ببخشد. دریچه‌ای از نور که حالمان را خوب می‌کند.

بوی یار از سفر برگشته می‌دهد پاییز. یک عطر دلتنگ کننده که دوست داریم در هوایش نفس بکشیم و صد بار و هزار بار بگوییم: چه‌قدر خوب شد که آمدی!

رسیدن به پاییز یک نوع انتظار کشیدن است. انتظار غم کشیدن. مثل عزیزی که منتظریم از سفر برگردد. با این که می‌دانیم بعد از رسیدنش حرف‌ها و دلتنگی‌هایمان سرریز می‌شوند و از نبودن‌ها می‌گویند و غم‌ها را بیدار می‌کنند، اما باز هم انتظار این آمدن را می‌کشیم.

و منتظر بودن برای شنیدن پاییز،درست همین حال را دارد. مثل بادبادک ساختن. با شوق، حلقه‌های رنگی‌اش را به هم وصل می‌کنیم و آن را به آسمان می‌سپاریم، اما بعد از اوج گرفتنش، درست همان لحظه که می‌رود تا یک نقطه‌ی کوچک شود غمی نازک از حوالی روحمان عبور می‌کند و ته دلمان ته‌نشین می‌شود.

پاییز با خودش غم دارد. بوی غم می‌آورد،و این غم، همان غم روزهای نبودنش است. از دیدنش به شوق می‌افتیم، اما هرلحظه غمی کوچک ته دلمان را می‌لرزاند.

بوی رسیدن می‌هد پاییز. تمام رسیدن‌ها این عطر عجیب را دارند. وقتی بویش به صورتت می‌خورد انگار در سینه‌ات هزار پرستو با هم بال می‌زنند. روی پایت بند نمی‌شوی. باید از خانه بیرون بزنی تا پرستوهایت فرصت پرگرفتن داشته باشند. باید کوچه پس کوچه‌ها را به شوق‌اش بدوی تا پرستوهایت آرام بگیرند.

بوی سیب می‌دهد پاییز. و سیب یعنی بهشت. نه برای اتفاقی که از آن رانده شدیم، بلکه برای خاطر مقصدی که روزی به آن می‌رسیم. سیب تعبیری ساده و صمیمی از بهشت است. و وقتی پاییز ب.ی سیب می‌دهد، یعنی بوی بهشت می دهد. بوی انتظاری که به‌سر می‌آید و اتفاقی چشم‌هایمان را به هم می‌خنداند.

بوی خدا می‌دهد پاییز. برگ‌های نارنجی و خیابان‌های خیسش، تاب‌های خالی پارک‌هایش،چمن‌های به خواب رفته‌اش، چای دم کشیده‌ی غروب‌های آبانش، صدای قیژقیژ صندلی ننویی‌اش،همه، نقاشی‌های خدا هستند. انگار پای تمام روزهای پاییزی‌مان را امضا کرده و نوشته: همان که هرلحظه با توست...

همین است که پاییز سراسر بوی خدا می‌دهد.

 

"یاسمن رضائیان"

نوشته شده در دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ توسط شبنم یادگاری () |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم این جا و آن جا

و هر روز

       برای دلم

            مشتری آمد و رفت

                             و هی این و آن

                                             سرسری آمد و رفت

 

ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم ، قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

 

یکی گفت :

         چرا این اتاق

               پر از دود و آه است

یکی گفت :

            چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت :

             چرا نور این جا کم است

و آن دیگری گفت :

              و انگار هر آجرش

                            فقط از غم و غصه و ماتم است

                                     و رفتند و بعدش

                                 دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا تو قلب مرا می خری ؟

 و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم :

ببخشید ، دیگر

              برای شما جا نداریم

                           از این پس به جز او

                                       کسی را نداریم

"عرفان نظرآهاری"

نوشته شده در شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط شبنم یادگاری () |