در بندر سیدنی به پل زیبایی نگاه می کنم که دو بخش شهر را به هم وصل می کند. یک استرالیایی به طرفم می آید و از من می خواهد آگهی روزنامه را برایش بخوانم. می گوید:حروفش خیلی ریز است . عینکم را در خانه جا گذاشته ام و نمی توانم بخوانم.سعی خودم را می کنم اما من هم عینک مطالعه ام را نیاورده ام. از مرد عذر می خواهم. سلام ای شب های سکوت. سلام بنفشه های خفته زیر برف ها. من آرام آرام حرف می زنم که مبادا خواب دیرگاه کبوتران را برآشوبم. بگذار عاشقانه ها در این سرما جاری شوند. جاری شوند در واژه ها. بگذار این بخار درآمده از سینه ها مه نباشد گره باشد که بگویم دوستش دارم و بگوید دوستم دارد. خوشا عاشقانه های زمستان. خوشا پنجره های نم زده که سرانگشتان منتظر بر اون نقش پنج، پنج های وارونه می کشند و از پشت آن باغچه ی خالی را می بینند که بهار را صدا می زند. زمستان آمد. قدمش مبارک. اسفند دود می کنیم که مبادا چشم بخورند این شب های قصه های دراز. این شب های خاطره بازی های دور. شب های امیدواری های نزدیک. آه چقدر سرد است؛ درست است که شمعدانی ها خواب بهار خواب ها را می بینند. درست است که آهوی دشت کنجی خزیده است. اما همین ها خوب است. همین ها امید است. تعبیر خواب های عاشقانه است که روزی دوستت دارم تنها حرف جهان باشد. لحظه ی بزرگی است آغاز فصل زمستان، بارش برف و شروع زیستن آدم های دیگری بر روی زمین به نام آدم برفی. زود رفتن های خورشید و بیشتر ماندن های ماه و ماه را بگو که انگار به تلافی همان یک دقیقه بیشتر ماندن خورشید دو یلدا روی ما حکمرانی می کند. آغاز زمستان است باید آخر خوش شاهنامه را خواند. وقت است پای حوصله یمان را از گلیم بی حوصلگی درازتر کنیم و سپیدی یقین... پس همین که زمستان آمده یعنی بهار هم می رسد یعنی بهار را هم پاگشا می کنیم. پس مبارکمان باد این زمستان به تاریخ پانزدهم دی ماه ساعت پنج... امروز پاییز کوله بارش را به دوش برگ ها انداخته و می رود. حالا آخرین روز پاییز است. آخرین فرصت دلداگی باد به برگ ها.که بود که در قامت ضرب المثل دستور داده بود که جوجه ها را آخر پاییز بشمریم؟ حالا همان حوالی است. حوالی ساعت زمستان کنار برف های احتمالی، به وقت هاشوری شدن ابرها، زمان خزیدن در پالتوهای گرم از بادهای سرد.نوبت دستکش های نوبرانه حوالی خانه های سفید شده. شبیه قرص ماه که شب را می خواباند و آن زمان که چای های گرم که درد می آورد حرف های سرد را. حوالی ماه وقتی گیسوی شب را شانه می زند و یلدای ما بر خوان بودن شما پر برکت و پابرجا خورشید مهمان ماه است و زده شده زنگ مهمانی شاد باد دلمان، آباد باد خانمان در این فرخنده زمانی که خورشید پس از یک سال ماه را می بیند. ستاره در می کند ماه. نور می برد خورشید. بساط شب پهن است. حراجی عشق، جستن دل و یافتن محبت. زمستان است بافته می شود دانه برف. به هم بافته می شود قطرات باران. به هم بافته می شود نگاه هایمان به هم. چه فرخنده شبی است. چه گرامی لحظه ایست یلدا. شب یلدای ما آغاز شد با تمام زیبایی هایش. شیرینی حضورتان هر دقیقه با شما لحظه های ما زودگذرترند حتی به دقیقه ای بیشتر و درشب یلدا بود که این وبلاگ متولد شد. به اتفاقی من هستم ! با جاده و یک دنیا تنهایی خدایا امشب شب بخشایش است و سیاهه ی گناهانی که علیه تو مرتکب شدم بلند بالا است. ضعیف بودم زیرا قدرت واقعی خودم را فراموش کرده ام. وقتی که باید سخت دل باشم، نرم دل بودم. از بیم آنکه تصمیم نادرستی بگیرم انتخاب نکردم. قبل از موعد منصرف شدم. وقتی باید شکر می کردم، کفر گفتم. دنیا بیستون است و فرهاد ندارد و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است. با اینکه خداوند همه ی دعاهای ما را می شنود اما همیشه هم پاسخ نمی دهد. وضعیت ما مانند کودکی است که مادرش را صدا می زند،اما مادر فکر نمی کند رفتن پیش کودک ضروری باشد.برای آرام کردن کودک یک اسباب بازی در اختیارش می گذارد. و مادر فقط زمانی به داد فرزندش می رسد که او با هیچ چیز آرام نمی گیرد جز حضور مادر. شما هم اگر می خواهید خداوند را بشناسید باید همانند کودکی مصر و با اشتیاق باشید. آنقدر از او بخواهید تا بدادتان برسد و جوابتان را بدهد. فراموش نکنید که گاهی توقف لازم است وگرنه پایمان مجروح و ذهن مان منحرف می شود و خستگی توانمان جستجویمان را می گیرد. شاید بگویید : خوب، زندگی من دقیقا مطابق با توقع هایم نیست. اگر در همین زمان زندگی از شما بپرسد: توبرای من چه کرده ای؟ چه پاسخ می دهید؟ آرزوی کوتاه کردن راه، به شما سرعت نمی بخشد: باید میان سخت گیری و رحمت میان انظباط و سهل انگاری توازن برقرار کرد، بدون تلاش هیچ چیز رخ نمی دهد. حتی معجزه. برای آنکه معجزه ای رخ دهد ایمان لازم است. برای ایمان داشتن باید حصار پیش داوری ها را برچید. برای ویران کردن حصارها، شهامت لازم است. برای شهامت داشتن، غلبه بر خوف لازم است. و همین طور پیش می رود.
مرد می گوید:خوب فراموشش کنید.یک چیزی را می دانید؟من فکر می کنم چشم خدا هم ضعیف است. نه اینکه پیر شده٬اما خودش اینطور می خواهد. این طوری وقتی کسی اشتباهی می کند٬درست نمی بیند. و چون دلش نمی خواهد نادیده قضاوت کند ٬او را می بخشد.
می پرسم:خوب پس کارهای نیک چه می شود؟
استرالیایی می خندد:"خوب خدا هیچوقت عینکش را خانه جا نمی گذارد." و به راهش ادامه می دهد.
"پائولوکوئیلو"
که همیشه باران باشد و خیابان
و قدم هایی که با من اتفاق می افتند.
درست وسط پاییز
شش روز به سمت زمستان
با خورشیدِ رفاقتی
که فقط هنگام تولد و مرگ
آسمان را می فهمید
بی خیال بهانه های بودنم رفیق!
من بیشترین فاصله را تا مهر دارم
.
.
.
بزن باران
آبان همیشه برای من است . . .
ای خدای رحمت به من بیاموز چگونه برای همه مخلوقات تو اشک بریزم که شاید بتوانم آنها را عین خود با ظاهری متفاوت ببینم. اشتباهات خود را به راحتی می بخشم،بنابراین بگذار خطاهای دیگران را نیز به سرعت ببخشم.
الهی تعالی ام بخش.
الهی وقتی که دیگران برای تصحیح اشتباهاتشان نظر مرا می پرسند، پیشنهادهایم الهام گرفته از تو باشد.
پروردگارا نور الهی تو پشت چهره ی شرور ترین و عبوس ترین آدمها منتظر شرایط مناسبی است که بدرخشد. شرایطی چون دوستان خوب و اشتیاق بسیار برای اصلاح خویش.
خدایم سپاسگذاریم که هیچ گناهی نابخشودنی و هیچ بدی غیرقابل برطرف کردن نیست، زیرا دنیا نسبیت مطلق ها را دربرندارد.
الهی هدایتمان کن که ما مخلوقات سرگردان تو در جهت هوشیاری، آگاهی،پاکی و جاودانی و ملکوتی بودن فطریمان بیدار شویم.
امیدوارم مانند انسانهایی رفتار کنیم که فرصت دیگری به آنها داده می شود: دوبار مرتکب یک اشتباه مشو. هرگز دلیل زندگیت را فراموش مکن.
مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ تیشه را نمی گیرد. دیگر کسی نقشی براین سینه ی سخت وستبر نمی کَند.
دنیا بیستون است و روی هر ستون عفریت فرهادکش دروغ نمی گوید زیرا که تا عشق هست شیرین است. عشق اما گاهی سخت می شود آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن برمی آید.روی این بیستون ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت،وگرنه هیچکس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت.
ما فرهادیم و دیگران به ما می خندند ما فرهادیم و می خواهیم به صخره های این دنیا جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم از ملکوت تا مغاک. قند و عسل عشق نه در دست شیرین که در دست خسرو است. خسروِ ما اما خداوند است.
ما به عشق این خسرو است که در بیستون مانده ایم.ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه هرچه سنگ و صخره است می زنیم.ما به عشق این خسرو ...وگرنه شیرین بهانه است.
ما می رقصیم و بیستون می رقصد. ما می خندیم و بیستون می خندد. بگذار دیگران هم به ما بخندند.آنها که نمی دانند خسرو ما چقدر شیرین است.
"عرفان نظرآهاری"
"یوگاناندا"
در سنت دانشگاهی:" شنبه سال " را نظر گرفته اند؛ به ازای هر هفت سال کار،استاد باید یک سال را دور از دانشگاه بگذراند.بدین گونه برای گریز از یکنواختی، فضایی را برای معرفت های نوین می گشاید.
در روزگاران گذشته، کشاورزان زمینشان را به هفت قطعه تقسیم می کردند. هر سال یکی از این قطعات را بدون کاشتن چیزی در آن رها می کردند.در آن قطعه علفهای هرز، گیاهان زیر رست و هرآن چیزی رشد می کند که اراده طبیعت بر آن است تا بدون دخالت انسان بروید. بدین گونه، زمین در خود گردش کار می یابد و می تواند در سال بعد بذر کشاورزی را پذیرا شود. کسی که با اراده ی آزاد خود توقف نکند سرانجام توسط زندگی فلج خواهد شد. در جستجو - همانند همه چیز و حتی بیش از هر چیز- عمل و سکون به یک اندازه اهمیت دارد.
" پائولو کوئیلو"
بگذارید با روزگار خود از در آشتی درآییم . نباید از یاد ببریم که زندگی هوادار ماست. او نیز خواهان رشد است . بگذارید یاری اش کنیم.
نوشته شده در جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت
۸:٥۱ ب.ظ توسط شبنم یادگاری () |
نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت
۸:۱٠ ب.ظ توسط شبنم یادگاری () |
نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت
۱۱:٢٢ ب.ظ توسط شبنم یادگاری () |
نوشته شده در دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ساعت
٧:٠٧ ب.ظ توسط شبنم یادگاری () |
نوشته شده در دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠ساعت
۱٠:٢٤ ب.ظ توسط شبنم یادگاری () |
نوشته شده در سهشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت
۱:۳۳ ب.ظ توسط شبنم یادگاری () |
نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩ساعت
۱٢:۱۳ ب.ظ توسط شبنم یادگاری () |
نوشته شده در جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩ساعت
٩:٥٠ ق.ظ توسط شبنم یادگاری () |
نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت
۱٠:٥۸ ب.ظ توسط شبنم یادگاری () |
نوشته شده در جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت
٦:٠٥ ب.ظ توسط شبنم یادگاری () |